أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
368
تجارب الأمم ( فارسى )
اگر چنين كند ، جنگ يكسويه خواهد بود و اميد يارى خدا توانيم داشت . » [ 255 ] احنف در پيش خود ، همين راى را پذيرفت و به جايگاه خويش بازگشت . شبى تاريك بود . چون بامداد شد ، ياران را گرد كرد و به ايشان گفت : - « شما اندكايد و دشمن بسيار . مبادا كه از اين به هراس افتيد . بسا گروه اندك كه بر گروهى پر شمار به اذن خدا پيروز آمدهاند . خداوند با شكيبايان است . [ 1 ] از جاى بكوچيد و پشت به اين كوه دهيد . كوه را در پشت سر و رود را در ميان خود و دشمن نهيد و با دشمن نبرد از يك سو كنيد . » چنين كردند . ساز و برگ برداشتند . ده هزار از بصريان و همان شمار از كوفيان بودهاند . تركان و سغديان و ديگران كه به كمك مىآمدهاند روى آور شدند و در برابر ايشان فرود آمدند . در بام و شام بر آنان تاخت مىآوردند و شب هنگام دور مىشدند . يك چند در اين مىبودند . شبى احنف بيرون رفت تا مگر از اردوگاه دشمن آگاه گردد . چون جاىشان را بدانست ، شب هنگام ، پيشتر از ياران ، برون شد و به نزديك اردوى خاخان رفت و در آن جا بايستاد . چون بامداد شد سوار ترك با طوق بيرون آمد و دهل زد . از اردوشان در جايى ايستاده بود كه دهل زنان در آن جا مىايستادهاند . پس احنف بر او بتاخت و هر يك دست به نيزه بردند . ليك احنف پيشى گرفت و سوار را بكشت . احنف گويد كه در آن دم رجزى كه خواندم اين بوده است : به راستى ، بر سپهسالار است كه ، نيزهاش را ، به خون رنگين كند ، يا خود زخم خورد . آن گاه در جاى آن سوار بايستاد و طوق او را بگرفت . ترك ديگرى بيرون آمد و باز دهل زد . احنف با اين يك نيز در آويخت و او را بكشت و بر جاى وى بايستاد . احنف گويد كه در اين هنگام ، اين رجز را خواندم : سالار ، بر بلندى بالا مىرود و سر مىكشد ،
--> [ ( 1 ) ] س 2 بقره : 249 .